گنج

شمارهٔ ۱۴۵

۱۱ بیت
بوستان جنّتست و سروم حورتیره شب ظلمتست و ما هم نور
آب در پیش و ما چنین تشنهباده در جام و ما چنین مخمور
دلبر از ما جدا و دل بر اوما ز می مست و می ز ما مستور
بگذر از نرگسش که نتوان داشتچشم بیمار پرسی از رنجور
هیچ غمخور مباد بی غمخوارهیچ ناظر مباد بی منظور
ای رخت در نقاب شعر سیاههمچو خورشید در شب دیجور
عین معتل عبهر مفتوحجیم مجرور طرّه ات مکسور
لؤلؤئت عقد بسته با یاقوتعنبرت تکیه کرده بر کافور
با تو همراهم و ز غیر ملولبتو مشغولم و ز خویش نفور
گر شدم تشنه ی لبت چه عجبکاب خواهد طبیعت محرور
ای تو نزدیک دل ولی خواجوهمچو چشم بد از جمال تو دور