گنج

شمارهٔ ۱۴۴

۱۱ بیت
ای تتق بسته از تیره شب بر قمرطوطی خطّت افکنده پر بر شکر
خورده تاب از خم دلستانت کمندگشته آب از لب در فشانت گهر
آهویت کرده بر شیر گردون کمینافعیت گشته بر کوه سیمین کمر
هندویت رانده بر شاه خاور سپهلشکر زنگت آورده بر چین حشر
چشم پر خواب و رخسار همچون خورتبرده زین عاشق خسته دل خواب و خور
گشته هندوی خال تو مشک ختنگشته لالای لفظ تو لولوی تر
نافه را از کمند تو دل در گرهلعل را از عقیق تو خون در جگر
ایکه هر لحظه در خاطرم بگذرییک زمان از سر خون ما درگذر
سر نهادیم بر پایت از دست دلتا چه آید ز دست تو ما را بسر
سکّه ی روی زردم نبینی درستزانک نبود ترا التفاتی بزر
تا تو شام و سحر داری از موی و رویشام هجران خواجو ندارد سحر