شمارهٔ ۱۴۳
نسیم باد صبا چون ز بوستان آیدمرا ز نکهت او بوی دوستان آید
برون دود زره دیده اشک گرم رومز بسکه از دل پر خون من بجان آید
قلم چه شرح دهد زانک داستان فراقنه ممکنست که یک شمه در بیان آید
اگر بجانب کرمان روان کنم پیکیهم آب دیده که در دم بسر دوان آید
برون رود ز درونم روان باستقبالچو بانگ دمدمه ی کوس کاروان آید
چو خونیان بدود اشک و دامنم گیردکه باش تا خبر یار مهربان آید
سرم بباد رود گر چو شمع از سر سوزحدیث آتش دل بر سر زبان آید
در آرزوی کنار تو از میان برومگهی که وصف میان تو در میان آید
بدین صفت که توئی آب زندگانی راز شوق لعل لبت آب در دهان آید
سفر گزیدی و آگه نبودی ای خواجوکه سیر جان شود آنکو بسیرجان آید