گنج

شمارهٔ ۱۳۸

۸ بیت
دوشم بشمع روی چو ماهت نیاز بودجانم چو شمع از آتش دل درگذار بود
در انتظار صید تذرو وصال توچشمم ز شام تا بگه صبح باز بود
از من مپرس حال شب دیرپای هجراز بهر آنک قصّه آن شب دراز بود
من در نیاز بودم و اصحاب در نمازلیکن نیاز من همه عین نماز بود
می ساختم چو بربط و می سوختم چو عودزیرا که چاره ی دل من سوز و ساز بود
ترک مراد چون ز کمال محبّتستجم را گمان مبر که بخاتم نیاز بود
پیوسته با خیال حبیب حرم نشینجان اویس بلبل بستان راز بود
خواجو کدام سلطنت از ملک هر دو کونمحمود را ورای وصال ایاز بود