گنج

شمارهٔ ۱۳۷

۹ بیت
تا دلم در خم آن زلف سمن سا افتادکار من همچو سر زلف تو در پا افتاد
بسکه دود دل من دوش ز گردن بگذشتابر در چشم جهان بین ثریا افتاد
راستی را چو ز بالای توام یاد آمدز آه من غلغله در عالم بالا افتاد
چشم دریا دل ما چون ز تموّج دم زدشور در جان خروشنده دریا افتاد
اشکم از دیده از آن روی فتادست کزوراز پنهان دل خسته بصحرا افتاد
گویدم مردمک دیده ی گریان که کنونکار چشم تو چه اندیشه چو با ما افتاد
بلبل سوخته از بسکه برآورد نفیردود دل در جگر لاله ی حمرا افتاد
کوکب حسن چو گشت از رخ یوسف طالعتاب در سینه ی پر مهر زلیخا افتاد
دل خواجو که چو وامق ز جهان فارد گشتمهره ئی بود که در ششدر عذرا افتاد