شمارهٔ ۱۳۵
کسی کزان سر زلف دو تا نمی ترسدمعّینست که از اژدها نمی ترسد
مرا ز طعن ملامت گران مترسانیدکه برگ بید ز باد هوا نمی ترسد
مریض شوق ز تیر ستم نمی رنجدقتیل عشق ز تیغ جفا نمی ترسد
از آن دو جادوی عاشق کش تو می ترسمکزان بترس که او از خدا نمی ترسد
چنین که خون اسیران بظلم می ریزدمگر ز هیبت روز جزا نمی ترسد
هزار جان گرامی فدای بالایتبیا که کشته ی عشق از بلا نمی ترسد
گر از عتاب تو ترسم تفاوتی نکندکدام بنده که از پادشا نمی ترسد
از آن ز چشم خوشت خائفم که هندوئیستکه از سیاست ترک ختا نمی ترسد
کسی که تیر جفا می زند برین دل ریشمگر ز ضربت تیغ قضا نمی ترسد
مرا بزخم قفا گفتمش ز پیش مرانکه زخم خورده ی هجر از قفا نمی ترسد
بطیره گفت که خواجو چنین که می بینمز نوک عمزه ی خونریز ما نمی ترسد