گنج

شمارهٔ ۱۳۳

۷ بیت
آن فتنه چو برخیزد صد فتنه برانگیزدوان لحظه که بنشیند بس شور (بپا خیزد)
از خاک سر کویش خالی نشود جانمگر خون من مسکین با خاک برآمیزد
ای ساقی آتش روی آن آب چو آتش دهباشد که دلم آبی بر آتش غم ریزد
با صوفی صافی گو در درد مغان آویزکان دل که بود صافی از دُرد نپرهیزد
گر چشم تو جان خواهد در حال برافشانمکانکش نظری باشد با چشم تو نستیزد
از خاک من خاکی هر خار که بر رویدچون بر گذرت بیند در دامنت آویزد
از بندگیت خواجو آزاد کجا گرددکازاده کسی باشد کز بند تو نگریزد