شمارهٔ ۱۳۱
عشقست که چون پرده ز رخ بازگشایددر دیده ی صاحب نظران حسن نماید
حسنست که چون مست ببازار برآیددر پرده ئی هر زمزمه ی عشق سرآید
گر عشق نباشد کمر حسن که بنددور حسن نباشد دل عشق از چه گشاید
گر صورت جانان نبود دل که ستاندور واسطه ی جان نبود تن بچه پاید
خورشید که در پرده ی انوار نهانستگر رخ ننماید دل ذرّه که رباید
بی مهر دل سوخته را نور نباشدروشن شود آن خانه که شمعیش درآید
گر ابر نگرید دل بستان ز چه خنددور می نبود زنگ غم از دل چه زداید
خواجو اگر از عشق بسوزند چو شمعتخوش باش که از سوز دلت جان بفزاید
خواهی که در آئینه رخت خوب نمایدآئینه مصفّا و رخ آراسته باید