گنج

شمارهٔ ۱۲۶

۱۱ بیت
زهی زلفت گرهگیری پر از بندلب لعلت نمک دانی پر از قند
نقاب ششتری از ماه بگشایطناب چنبری بر مشتری بند
سرم بر کف ز دستان تو تا کیدلم در خون زهجران تو تا چند
کسی کو خویش را در یار پیوستکجا یاد آورد از خویش و پیوند
دلا گر عاشقی ترک خرد گیرکه قدر عشق نشناسد خردمند
ببین فرهاد را کز شور شیرینبیک موی از کمر خود را در افکند
چرا عمر عزیز آمد بپایانمن و یعقوب را در هجر فرزند
تحمّل می کنم بار گران راولی دیوانه سر می گردم از بند
چو جز دلبر نمی بینم کسی راکرا با او توانم کرد مانند
بزن مطرب نوائی از سپاهانکه دل بگرفت ما را از نهاوند
کند خواجو هوای خاک کرمانولی پایش به سنگ آید ز الوند