شمارهٔ ۱۲۷
دلم که حلقه ی گیسوی یار می گیرددرون حلقه نشستست و مار می گیرد
بهر کجا که روم آب دیده می بینمکه دامن من شوریده کار می گیرد
نگار تا ز من خسته دل کنار گرفتز خون دیده کنارم نگار می گیرد
غلام آن بت چینم که سر حد ختنشطلایه ی سپه زنگبار می گیرد
دو چشم آهوی روباه باز صیادشبغمزه شیر دلانرا شکار می گیرد
چو یاد نرگس مست تو می کنم بصبوحمرا ز غایت مستی خمار می گیرد
ز مشک چین چه خطا در وجود می آیدکه خطّ سبز تو از وی غبار می گیرد
سرشک دیده که بر چشم کرده ام جایشچه اوفتاده که از من کنار می گیرد
چو دم ز نافه ی زلف تو می زند خواجوجهان شمامه ی مشک تتار می گیرد