شمارهٔ ۱۲۵
عاقل ندهد عاشق دلسوخته را پندسلطان ننهد بنده محنت زده را بند
ای یار عزیز انده دوری تو چه دانیمن دانم و یعقوب فراق رخ فرزند
از دیده ی رود آور اگر سیل برانمچون دجله ی بغداد شود دامن الوند
عیبم مکن ای خواجه که در عالم معنیجهلست خردمندی و دیوانه خردمند
تا جان بود از مهر رخش برنکنم دلگر میر نهد بندم و گر پیر دهد پند
آن فتنه کدامست که بنیاد جهانیچون پرده ز رخسار برافکند بر افکند
بر من مفشان دست تعنّت که بشمشیراز لعل تو دل برنکنم چون مگس از قند
در دیده ی من حسرت رخسار تو تا کیدر سینه ی من آتش هجران تو تا چند
ناچار چو شد بنده ی فرمان تو خواجوچون گردن طاعت ننهد پیش خداوند