شمارهٔ ۱۲۳
کدام دل که ز دوری بجان نمی آیدکدام جان که ز غم در فغان نمی آید
سرشک من بکجا می رود که همچون آبدو دیده نازده بر هم روان نمی آید
ز شوق عارض و رخسار او چنان مستمکه یادم از سمن و ارغوان نمی آید
بی شکایتم از سوز سینه در جانستولی ز آتش دل بر زبان نمی آید
چنان سفینه صبرم شکست و آب گرفتکه هیچ تخته از آن بر کران نمی آید
کسی که نام لبش می برد عجب دارمکه آب زندگیش در دهان نمی آید
معانئی که در آن صورت دلافروزستز من مپرس که آن در بیان نمی آید
براستی قد سرو سهی خوشست ولیکبراستان که بچشمم چنان نمی آید
نمی رود سخنی در میان او خواجوکه از فضول کمر در میان نمی آید