گنج

شمارهٔ ۱۲۰

۱۰ بیت
گویند که صبر آتش عشقت بنشاندزان سرو قد آزاد نشستن که تواند
ساقی قدحی زان می دوشینه بمن دهباشد که مرا یکنفس از خود برهاند
موری اگر از ضعف بگیرد سر دستمتا دم بزنم گرد جهانم بدواند
افکند سپهرم بدیاری که وجودمگر خاک شود باد بکرمان نرساند
فریاد که گر تشنه در این شهر بمیرمجز دیده کس آبی بلبم برنچکاند
گویم که دمی با من دلسوخته بنشینبرخیزد و بر آتش تیزم بنشاند
چون می گذری عیب نباشد که بپرسیکان خسته ی دلسوخته چون می گذراند
بر حسن مکن تکیه که دوران لطافتبا کس بنمی ماند و کس با تو نماند
دانی که چرا نام تو در نامه نیارمزیرا که نخواهم که کسی نام تو داند
روزی که نماند ز غم عشق تو خواجواسرار غمش بر ورق دهر بماند