شمارهٔ ۱۰۷
حدیث جان بجز جانان نداندکه جز جانان کسی در جان نداند
مرا با درد خود بگذار و بگذرکه کس درد مرا درمان نداند
روا باشد که دور از حضرت شاهبمیرد بنده و سلطان نداند
اگر بلبل برون آید ز بستانز سرمستی ره بستان ندارد
ز رخ دور افکن آن زلف سیه راکه هندو قدر ترکستان نداند
بگردان ساغر و پیمانه در دهکه آن پیمانه شکن پیمان نداند
می صافی بصوفی ده که هشیارحدیث عشرت مستان نداند
دلا در راه حسرت منزلی هستکه هر کس ره نرفتست آن نداند
بگو خواجو بدانا قصه ی عشقکه کافر معنی ایمان نداند