شمارهٔ ۱۰۶
جادوئی چون نرگس مستت به بیماری که دیدهندوئی چون طره ی پستت بطرّاری که دید
در سواد شام تاری مشک تاتاری که یافتبر بیاض صبح صادق خطّ زنگاری که دید
مردم آزاری و هر دم عزم بیزاری کنیبیگناهی مردم آزاری و بیزاری که دید
چون ندارم زور و زر هم چاره ی من زاریستبی زر و زوری بدین مسکینی و زاری که دید
انک زر و شمشاد را پای خجالت در گلستراستی را زان صفت سروی بعیاری که دید
تا صبا دسته بند سنبل گلپوش اوکار او جز عنبر افشانی و عطّاری که دید
گفتمش بینم ترا مست و مرا ساغر بدستگفت سلطانرا حریف رند بازاری که دید
قصد خواجو کرد و خونش خورد و بر خاکش نشاندای عزیزان هرگز از خونخواری این خواری که دید