گنج

شمارهٔ ۲۰ - و له أیضاً

۱۰ بیت
ای که رای تو در سیاهی شبنایب شاه گنبد خضر است
از ضمیرت چگونه می خیزدآب حیوان گر از سیاهی خاست
آفتابی تو روشنت گفتمبسیاهی پس آرزوت چراست
زان ترا ذره ئی سیاهی نیستکافتابی و در تو این پیداست
می فرستادمت سیاهی لیکعقل گفتا مکن که این نه رواست
کس سیاهی بتحفه نفرستدپیش خورشید خاوری که خطاست
لیک کار تو چون سیه کاریستبی سیاهی چگونه آید راست
از سیاهی چو رنجه شد طبعتروشنم شد که علت سود است
نه سیاهی گر آب حیوانستبمثل ورچه نور دیده ماست
هرچه باید بدیده بفرستمور سیاهی دیده ی بیناست