شمارهٔ ۸۲
ایکه زلف سیهت بر گل روی آشفتهستز آتش روی تو آب گل سوری رفتهست
در دهانت سخنست ارچه به شیرین سخنیلب شکّر شکنت عذر دهانت گفتهست
همچو خورشید رخ اندر پس دیوار مپوشزانکه کس چشمهٔ خورشید به گل ننهفتهست
دل گم گشته که بر خاک درت میجستمگوئیا زلف تو دارد که بسی آشفتهست
چون توانم که ز کویت به ملامت برومکاب چشم آمده و دامن من بگرفتهست
از سر زلف درازت نکنم کوته دستکه به هر تار سر زلف تو ماری خفتهست
احتیاجت به چمن نیست که بر سرو قدتگل دمیدهست و همه ساله بهار اشکفتهست
بس که خواجو همه شب خاک سر کوی ترابه دو چشم آب فشاندهست و به مژگان رُفتهست
گر کسی گفت که شعرش گهر ناسفتهستچه زند گوهر ناسفته که گوهر سفتهست