گنج

شمارهٔ ۵۸

۸ بیت
از روضه ی نعیم جمالش روایتیستو آشوب چین زلف تو در هر ولایتیست
گویند بر رخ تو جنایت بُود نظرلیکن نظر بغیر تو کردن جنایتیست
فرهاد را چو از لب شیرین گزیر نیستدر گوش او ملامت دشمن حکایتیست
گفتم که چیست آن خط مشکین بر آفتابگفتا بسان روی من از حسن آیتیست
ارباب عقل گرچه نظر نهی کرده اندلیکن ز جان صبور شد تا بغایتیست
آمد کنون بدایت عمرم بمنتهالیکن گمان مبر که غمش را نهایتیست
گفتم مرا بکشت غمت گفت زینهارخواجو خموش باش که این خود عنایتیست
در تنگنای حبس جدائی توقعماز آستان حضرتعالی حمایتیست