شمارهٔ ۴۶
از لعل آبدار تو نعلم بر آتشستزان رو دلم چو زلف سیاهت مشوّشست
دیشب به خواب زلف خوشت را کشیدهامزانم هنوز رشته جان در کشاکشست
هر لحظه دل به حلقهٔ زلفت کشد مرایا رب کمند زلف سیاهت چه دلکشست
چون لعل آبدار تو از روی دلبریآبیست عارض تو که در عین آتشست
ساقی بده ز جام جم ارباب شوق راآن می که در پیاله چو خون سیاوشست
گر بگذرد ز جوشن جانم عجب مدارپیکان غمزهٔ تو که چون تیر آرشست
تا نقش بست روی ترا نقش بند صنعدر چشم من خیال جمالت منقّشست
آن مشک سوده یا خط مشکین دلبرستوان آفتاب یا رخ زیبای مهوشست
خواجو اگرچه روضهٔ خلدست بوستانگلزار و بوستان به رخ دوستان خَوشست