شمارهٔ ۳۷۰
طوبی لک ای پیک صبا خرّم رسیدی مرحباباللهِ قُل لِحُشاشتی ما بال رکبِ قد سرّی
یاران برون رفتند و من در بحر خون افتادهامطَرفی علی هجرانِهم تَبکی و ما تُغنی البکا
بار سفر بستند و من چون صید وحشی پای بندساروا و مِن آماقنا أجروا ینابیع الدّما
افتان و خیزان میروم تا کی رسم در کاروانو الرکبُ قد ساروا إلی الایحاد و الحادی حدا
محمل برون بردند و من چون ناقه میراندم ز پیقَلبی هَوی فی هوّة و الدَهر، ملقِ فی الهوی
چون تیره نبود روز من کز آه عالمسوز منمدّ الغِمام سرادقاً اعلی شماریخ الذَری
راضی شدم کز کاروان بانگ درایی بشنومأکبُوا و أقفوا أثَر هم و العِیس تحدِی فی الزبی
چون محمل سلطان شرق از سوی شام آمد برونریح الصّبا سارَت إلی ن، نجدٍ و قلبی قد صبا
خواجو به شبگیر از هوا هر دم نوایی میزندو الورق اوراق المُنی یتلو علی أهل الهوی