گنج

شمارهٔ ۳۴۵

۹ بیت
چگونه سرو روان گویمت که عین روانینه محض جوهر روحی که روح جوهر جانی
کدام سرو که گویم براستی بتو ماندکه باغ سرو روانی و سرو باغ روانی
تو آن نئی که توانی که خستگان بلا رابکام دل برسانی و جان بلب نرسانی
چه جرم رفت که رفتی و در غمم بنشاندیچه خیزد ار بنشینی و آتشم بنشانی
برون نمی روی از دل که حال دیده ببینینمی کشی مگر از درد و حسرتم برهانی
زهر که دل برباید تو دل رباتر ازوئیز هر چه جان بفزاید تو جان فزاتر از آنی
نهاده ام سر خدمت بر آستان ارادتگرم بلطف بخوانی و گر بقهر برانی
اگر امان ندهد عمر و بخت باز نگرددکجا بصبر میسر شود حصور امانی
مکن ملامت خواجو بعشقبازی و مستیکه برکناری و دانم که حال غرقه ندانی