شمارهٔ ۳۴
پیش اسبت رخ نهم ز آنرو که غم نبود زماتدر وفایت جان ببازم تا کجا یابم وفات
دی طبیبم دید و دردم را دوا ننوشت و گفتخون دل میخور که این ساعت نمی یابم دوات
چون روان بی خط برات آورده بودم از چه وجهخط برون آوردی و گفتی که آوردم برات
در عری شاه ماتم ای پری رخ رخ مپوشکانک رخ بر رخ نهی او را چه غم باشد زمات
راستی را تا صلای عشق در عالم زدیقامتت را سجده آرد عرعر از بانک صلوة
چون ترا گویم که لالای توام گوئی که لاجان ببازم بی سخن چون بت پرستان پیش لات
نغمه ی عشاق در نوروز خوش باشد ولیکای دریغ ار عیش ما را دست میدادی ادات
گر حیا داری برو خواجو و دست از جان بشویزانک لعل جان فزایش می برد آب حیات