گنج

شمارهٔ ۳۳۸

۹ بیت
گر تو شیرین شکر لب به شکر خنده درآییبه شکر خندهٔ شیرین، دل خلقی بربایی
آن نه مرجان خموش است که جانیست مصوّروان نه سرچشمهٔ نوش است که سرّیست خدایی
وصف بالای بلندت به سخن راست نیایدبا تو چون راست توان گفت به بالا که بلایی
سرو را کار ببندد چو میان تنگ ببندیروح را دل بگشاید چو تو برقع بگشایی
همه گویند که آن ترک ختایی بچه زآن روینکند ترک خطا با تو که ترک است و ختایی
چون در آیی نتوانم که مراد از تو بجویمکه من از خود بروم چون تو پری چهره درآیی
تو جدایی که جدایی طلبی هر نفس از ماگرچه هر جا که تویی در دل پر حسرت مایی
من به غوغای رقیبان ز درت باز نگردمکه گدا گر بکشندش نکند ترک گدایی
وحشی از قید تو نگریزد و خواجو ز کمندتکه گرفتار بتان را نبود روی رهایی