شمارهٔ ۳۳۶
برخیز که بنشیند فریاد ز هر سوییزان پیش که برخیزد صد فتنه ز هر کویی
در باغ بتم باید کز پرده برون آیدورنی به چه کار آید گل بیرخ گلرویی
آن مویمیان کز مو بر موی کمر بنددمویی و میان او فرقی نکند مویی
دل باز به جان آید کز وی خبری یابدبلبل به فغان آید کز گل شنود بویی
آن سرو خرامانم هر لحظه به چشم آیدانصاف چه خوش باشد سروی به لب جویی
گر دست رسد خواجو برخیز چو سرمستانبا زلف چو چوگانش امروز بزن گویی