شمارهٔ ۳۱۲
ای روانم بلب لعل تو آورده پناهدلم از مهر تو آتش زده در خرمن ماه
از سر کوی تو هرگه که کنم عزم رحیلخون چشمم بدود گرم و بگیرد سر راه
چون قلم قصّه ی سودای تو آرد بزبانروی دفتر کند از دیده پر از خون سیاه
بسکه چون صبح در آفاق زنم آتش دلنتواند که برآید شه سیاره پگاه
می کشم بار غم فرقت یاران قدیممی شود پشت من خسته از آنروی دوتاه
محرمی کو که بُود همسخنم جز خامهمونسی کو که شد همنفسم الّا آه
گر نسیم سحری بنده نوازی نکندنکند هیچکس از یار و دیارم آگاه
چشم خونبارم اگر کوه گران پیش آیدبر سر آب روان افکندش همچون کاه
بگذرد هر نفس آن عمر گرامی از منوز تکبّر نکند در من بیچاره نگاه
آب چشمت که ازو کوه بماند خواجوروز رحلت نتوان رفت برون جز بشناه
فرض عینست که سازی اگرت دست دهدسرمه ی دیده ی مقصود ز خاک در شاه