شمارهٔ ۳۱۱
زهی ربوده خیال تو خوابم از دیدهگشوده آتش مهر تو آبم از دیده
فروغ روی تو تا دیدهام ز زیر نقابنمیرود همه شب آفتابم از دیده
چو رنگ و بوی گل و سنبل تو کردم یادگلم زیاد برفت و گلابم از دیده
شب دراز ندانم دو چشم جادویتچه سحر کرد که بربود خوابم از دیده
ز دست دیده و دل در عذاب میبودمچو دل نماند کنون در عذابم از دیده
ندانم از من بیدل چه دید مَردمِ چشمکه ریخت خون دل درد یابم از دیده
بدیده دیده خون ریزم ار بریزد خونچو درد و دیده توئی رخ نتابم از دیده
چه کیمیاست غمت جز خواص او خیزدزرم ز چهره و سیم مذابم از دیده
بشد چو لعل تو بگشود درج لؤلؤ راگهر ز خاطر و درّ خوشابم از دیده
گهی که جام صبوحی کشم بود حاصلکبابم از دل ریش و شرابم از دیده
حدیث لعل تو خواجو چو در میان آوردفتاد دانهٔ یاقوت نابم از دیده