گنج

شمارهٔ ۳۰۹

۹ بیت
بساز چاره ی این دردمند بیچارهکه دارد از غم هجرت دلی بصد پاره
چگونه تاب تجلّی عشقت آرد دلچو تاب مهر تحمّل نمی کند خاره
دلم چو خیل خیال تو در رسد با خونببام دیده بر آید روان بنظّاره
مرا جگر مخور اکنون که سوختی جگرمکه بیتو هست مرا خود دلی جگر خواره
حجاب روز مکن زلف را چو می دانیکه هست جعد تو هر تار ازو شبی تاره
بجای گوهر وصل تو وجه سیم و زرمسرشک مردم چشمست و رنگ رخساره
دلم ببوی تو بر باد رفت و می بینمکه در هوا طیران می کند چو طیاره
ضرورتست ببیچارگی رضا دادنچو نیست از رخ آنماه مهربان چاره
مراد خواجو ازو اتّصال روحانیستنه همچو بیخبران حظّ نفس امّاره