شمارهٔ ۲۸۳
با روی چون گلنارش از برگ سمن باز آمدمبا زلف عنبربارش از مشک ختن باز آمدم
تا آن نگار سیمبر شد شمع ایوانی دگرمُردم چو شمع انجمن وز انجمن باز آمدم
گفتم ببینم روی او یا راه یابم سوی اورفتم ز جان در کوی او وز جان و تن باز آمدم
از عشق آن جان جهان بگذشتم از جان و جهانوز مهر آن سرو روان از نارون باز آمدم
چون باد صبح از بوستان آورد بوی دوستانرفتم ز شوق از خویشتن وز خویشتن باز آمدم
تا برگ گلبرگ رخش دارم ندارم برگ گلتا آمدم در کویش از طرف چمن باز آمدم
می رفت و می گفت ای گدا از من بیازردی چراگر زانک داری ماجرا بازآ که من باز آمدم
وقتی اگر من پیش ازین با خود ز راه بیخودیگفتم کزو باز آیم از باز آمدن باز آمدم
خواجو بکام دوستان سوی وطن باز آمدیای دوستان از آمدن سوی وطن باز آمدم