گنج

شمارهٔ ۲۸۲

۹ بیت
رند و دردی کش و مستم چه توان کرد چو مستمبر من ای اهل نظر عیب مگیرید که مستم
هر شبم چشم تو در خواب نمایند که گویندنیست از باده شکیبم چکنم باده پرستم
ترک سر گفتم و از پای تو سر بر نگرفتمدر تو پیوستم و از هر دو جهان مهر گسستم
دست شستم ز دل و دیده خونبار ولیکننقش رخسار تو از لوح دل و دیده نشستم
گفتی از چشم خوش دلکش من نیستی آگهبدو چشمت که ز خود نیستم آگاه که هستم
تا دل اندر گره زلف پریشان تو بستمدست بنهاده ز غم بر دل و جان بر کف دستم
تا قیامت تو مپندار که هشیار توان شدزین صفت مست می عشق تو کز جام الستم
چشم میگون ترا دیدم و سرمست فتادمگره زلف تو بگشادم و زنّار ببستم
تو اگر مهر گسستی و شکستی دل خواجوبدرستی که من آن عهد که بستم نشکستم