گنج

شمارهٔ ۲۵۴

۷ بیت
چو هیچگونه ندارم بحضرت تو مجالشوم مقیم درت بالغدّو و الآصال
شگفت نیست اگر صید گشت مرغ دلمکه در هوای تو سیمرغ بفکند پر و بال
کرا وصال میسّر شود که در کویتمجال نیست کسی را مگر نسیم شمال
نشسته ام مترصّد که از دریچه ی صبحمگر طلوع کند آفتاب روز وصال
ز خاکم آتش عشقت هنوز شعله زندچو بگذری بسر خاک من پس از صد سال
ترا اگر چه ز امثال ما ملال گرفتگرفت بیتو مرا از حیات خویش ملال
مقیم در دل خواجو توئی و میدانیچه حاجتست بتقریر با تو صورت حال