شمارهٔ ۲۵
سحر بگوش صبوحی کشان باده پرستخروش بلبله خوشتر زبانک بلبل مست
مرا اگر نبود کام جان و عمر درازچه باک چون لب جانبخش و زلف جانان هست
اگر روم بدود اشک و دامنم گیردکه از کمند محبت کجا توانی جست
امام ما مگر از نرگس تو رخصت یافتچنین که مست به محراب می رود پیوست
ز بسکه در رمضان سخت گفت عالم شهرچو آبگینه دل نازک قدح بشکست
چگونه از سر جام شراب برخیزدکسی که در صف رندان دُردنوش نشست
بمحشرم ز لحد بی خبر برانگیزندبدین صفت که شدم بیخود از شراب الست
عجب نباشد اگر آب رخ بباد رودمرا که باد بدستست و دل برفت از دست
کنون ورع نتوان بست صورت از خواجوکه باز بر سر پیمانه رفت و پیمان بست