گنج

شمارهٔ ۱۴۵

۱۰ بیت
شام خون آشام گیسو را اگر چین کرده اندزلف پرچین را چرا بر صبح پرچین کرده اند
خال هندو را خطی از نیمروز آورده اندچین گیسو را زرخ بتخانه ی چین کرده اند
گر ببخت شور من ابرو ترش کردند بازعیش تلخم را بشکر خنده شیرین کرده اند
تا چه سحرست اینکه بر گل نقش مانی بسته اندتا چه حالست این که بر مه خال مشکین کرده اند
آن خط عنبر شکن بر برگ گل دانی چراستنافه مشکست کاندر جیب نسرین کرده اند
وان رخ گلرنگ و قد چون صنوبر گوئیاگلستانی برفراز سرو سیمین کرده اند
مهرورزان ز اشتیاق طلعتش شب تا سحرچشم شب پیمای را در ماه و پروین کرده اند
دردمندان محبت بر امید مرهمیآستانش هر شبی تا روز بالین کرده اند
خسروان در آرزوی شکّرش فرهادوارجان شیرین را فدای جان شیرین کرده اند
کفر زلفش چون بلای دین و دل شد زان سببهمچو خواجو اهل دل ترک دل و دین کرده اند