شمارهٔ ۱۴۲
از باد صبا در سر زلفش چو خم افتدصد عاشق دلسوخته در بحر غم افتد
مشتاق حرم گر بزند آه جگر سوزآتش بمغیلان و دخان در حرم افتد
در هر طرفت هست بسی خسته و مجروحلیکن چو منت عاشق دلخسته کم افتد
چون قصّه اندوه فراق تو نویسمگر دم بزنم آتش دل در قلم افتد
پیش لب ضحاک تو بس فتنه و آشوبکز مار سر زلف تو در ملک جم افتد
هنگام سحر گر بخرامی سوی بستانچون زلف کژت سرو سهی در قدم افتد
خم در قدم چون چنبر خواجو فتند آندمکز باد صبا در سر زلف تو خم افتد