شمارهٔ ۱۱۳
ما بر کنار و با تو کمر در میان بماندوان چشم پر خمار چنان ناتوان بماند
از پیش من برفتی و خون دل از پیتاز چشم من روان شد و چشمم در آن بماند
گفتم که نکته ئی زدهانت کنم بیاناز شور پسته ات سخنم در دهان بماند
بر خاک درگه تو چو دوشم مقام بودجانم بر آستان که بر آن آستان بماند
باد صبا که شد بهوای تو سوی باغچندین ببوی زلف تو در بوستان بماند
فرهاد اگرچه با غم عشق از جهان برفتلیکن حدیث سوز غمش در جهان بماند
خواجو ز بسکه وصف میان تو شرح داداو از میان برفت و سخن در میان بماند
در عشق داستان شد و چون از جهان برفتبا دوستان محرمش این داستان بماند