گنج

شمارهٔ ۱۱۲

۹ بیت
ز چشم مست تو آنها که آگهی دارندمدام معتکف آستان خمّارند
از آن بخاک درت مست می سپارم جانکه هم بکوی تو مستم بخاک بسپارند
چرا بهیچ شمارند می پرستان راکه ملک روی زمین را بهیچ نشمارند
هر آن غریب که خاطر بخوبرویان دادغریب نبود اگر خاطرش بدست آرند
ز بیدلان که ندارند بیتو صبر و قرارروا مدار جدائی که خود ترا دارند
چو سایه راه نشینان بپای دیوارتاگر بفرق نپویند نقش دیوارند
ز سر برون نکنم آرزوی خاک درتدر آن زمان که مرا خاک بر سر انبارند
بکنج صومعه آنها که ساکنند امروزچو بلبلان چمن در هوای گلزارند
ز خانه خیمه برون زن که اهل دل خواجوشراب و دامن صحرا ز دست نگذارند