شمارهٔ ۱۱۰
نقش رویت بچه رو از دل پر خون برودبا خیال لبت از چشم چو جیحون برود
بچه افسون دل از آن مار سیه برهانمکان نه ماریست که از حلقه بافسون برود
از سر کوی توام روی برون رفتن نیستهر کراپای فرورفت بگل چون برود
دیده غیرت برد از دل که مقیم درِ تستدر میانشان چو نکو در نگری خون برود
چون دلم در سر آنزلف سیه خواهد شدبچه روی از سر آن هندوی میمون برود
جانم از ملک درون عزم سفر خواهد کردای دل غمزده بشتاب که اکنون برود
خواجو از چشم پر آب ارگهر افشان گرددعقد گوهر دلش از لؤلؤ مکنون برود