گنج

شمارهٔ ۱۰۹

۹ بیت
کسی کو دل بر جانان ندارددلی دارد ولیکن جان ندارد
هر آنکو با سر زلف سیاهشسری دارد سر و سامان ندارد
ز غرقاب غمش کی جان توان بردکه دریا نیست کان پایان ندارد
بهر موئی دلی دارد ولیکنز چندین دل غمی چندان ندارد
قمر گفتم چو رویش دلفروزستولیکن چون بدیدم آن ندارد
نسیم باغ جنّت چون عذارشگلی در روضه ی رضوان ندارد
چو قدّش باغبان گر راست خواهیخرامان سرو در بستان ندارد
ترا با مه کنم نسبت ولی ماهشکنج زلف مشک افشان ندارد
چه درمان خواجو اردر دردمیریکه درد عاشقی درمان ندارد