شمارهٔ ۱۰۷
هر کرا یار یار می افتدمقبل و بختیار می افتد
ای بسا دُر که از محیط سرشکهر دمم در کنار می افتد
عقرب او چو حلقه می گرددتاب در جان مار می افتد
شام زلفش چو می رود در چینشور در زنگبار می افتد
گر نه مستست جادوش ز چه رویبر یمین و یسار می افتد
گل صد برگ را دگر در دامهمچو بلبل هزار می افتد
در چمن ز آب چشمه ی چشممسیل در جویبار می افتد
چون خیال تو می کنم تحریربخیه بر روی کار می افتد
دلم از شوق چشم سر مستتدم بدم در خمار می افتد
رحم بر آن پیاده کو هر دمدر کمند سوار می افتد
هر که او خوار می فتد خواجوهمچو ما باده خوار می افتد