شمارهٔ ۹ - ایضاً
صاحب ما گرش کرم بودیمثلش اندر زمانه کم بودی
ور نبودی علم ببد نامیفلکش شقّه علم بودی
ور جهانرا وجود ننهادیمثلش این لحظه در عدم بودی
ور درم را ز دست می دادینام او سکّه درم بودی
ور عجم را بجود بگرفتیاینزمان خسرو عجم بودی
شربتی گر بتشنگان دادیمشربش عین جام جم بودی
بنده ی زال زر اگر نشدیصد غلامش چو گستهم بودی
درگهش قبله ی عجم گشتیحرمش کعبه ی امم بودی
ملکش اضعف العباد شدیفلکش اصغر الخدم بودی
کاشکی گر نداشتی قدمیسخنش در خور قدم بودی
یا چو بیت الحرم شدی حرمشبنده اش محرم حرم بودی
درگهر گر نداشتی خللیدل و دستش چو کان ویم بودی
ور نبودی بحکم خود مغروربر همه خسروان حکم بودی
جمله سر بر خطش نهادندیگر سیه رو نه چون قلم بودی
بنده گر زو نداشتی طمعیپیش او نیز محترم بودی
غم بیچارگان اگر خوردیزین همه عیبها چه غم بودی
همه دارد کمال و فضل و هنرایدریغا گرش کرم بودی