گنج

شمارهٔ ۳۶ - فی مدح الصاحب الاعظم سلطان الوزرا شمس الحق و الدین زکریا

۴۰ بیت
باز جمشید زمرد سلب زرین جامخسرو قلعه قلعی صفت مینا فام
رفت با طالع فرخنده ز برج برجیسراند با فرّ فردیون سوی کاخ بهرام
گوشه ی چتر بر افروخت ز ماهی بر ماهکرد یاقوت بخون بره زرینه حسام
ابر آذاری زد کوس بشارت که ربیعبر سر کوه زد از لاله عقیقین اعلام
آسمان فرش زمرد بچمن باز کشیدتا بر آیند عروسان نباتی ز خیام
دامن کوه بود شعب بوانات بصبحعرصه ی دشت بود سغد سمرقند بشام
خیز و بنگر گل سوری شده در باغ عروسسرو رقّاص و چمن حجله و گوینده حمام
سر در بند شده روضه ی رضوان از حورپای غار آمده بتخانه چین از اصنام
باد زنجیر کشانش بچمن میآردآب سیمین تن روشن دل نازک اندام
گل برون آمد و بر مسند گلریز نشستمی کند سرو خرامانش از اینروی قیام
تیغ کوه ازچه بر آورد از اینسان زنگارنم کشیدست ازین پیش همانا به نیام
نرگس مست نگر تبشی و منغر در دستچون زر پخته مرکب شده در نقره ی خام
آفتابت بر آورده سر از روز سپیدیا سهیلست مقارن شده با ماه تمام
در چنین وقت چه خوش باشد اگر دست دهدصبحدم با صنمی لاله رخ و سرو قیام
شمس قرّابه سپهر و گل قنّینه چمنبدر میدان افق و پیر درون صافی جام
آفتاب از مه نو جوی درین یکدوسه روزپیش از آن کزره یکساله رسد ماه صیام
یا بجز سایه ی اقبال خداوند مخواهکافتاب از نظرش نور و شرف گیرد وام
اختر برج سخا بحر هنر کهف بشرگوهر درج بهاکان کرم فخر کرام
شمس داد و دول و دین زکریا که جهاناز سر کلک قضا قدرت او یافت نظام
انک هر صبح شهنشاه سراپرده چرخاز ره بام بدرگاه وی آید بسلام
بیت معمور بگرد در او کرده طوافکعبه بر رکن حریم حرمش کرده مقام
گر صریر قلمش گوش کند تیر دبیربچکد همچو قلم خون سیاهش ز مسام
هر که او هندوی آن خامه ی مصری گرددهمچو شمشیر برآرد بجهانگیری نام
ایکه با حلم تو شد مرتفع از چرخ شتابویکه با باس تو شد منقطع از کوه آرام
آتش تیغ تو در خانه ی خورشید مقیمباده ی مهر تو در ساغر ناهید مدام
نرگس از شوق لقای تو همه عین نظرسوسن از حرص ثنای تو همه محض کلام
قاصر از ضبط مقادیر جلالت ادراکعاجز از نقش تصاویر کمالت اقلام
شاه خنجر کش لعل افسر پیروزه سریربر فراز شرف قصر تو چوبک زن بام
بسته چون سبع مثانی ز پی رفعت و قدرآسمان آیت اخلاص تو بر هفت اندام
بر دم شیر زند مور بدور تو گرهبر سر پیل کشد پشه به عهد تو لگام
گرنه بیرنگ زدی لطف تو بر لوح وجودنقش اطفال مصوّر نشدی در ارحام
زیور فطرت و آرایش ابداع توئیزان سبب شب گهرت واسطه عقد انام
اهتمام تو کند نشر قوای ارواحانتقام تو کند قطع نمای اجسام
خون بگرید ز نهیب سر تیغ تو اجلآب گردد ز حیای کف دست تو غمام
چرخ اگر نفخه ی خلق تو کند استنشاقگرددش پر نفس نافه ی تا تار مشام
صبح آتش دل اگر دم ز نهیب تو زندبگسلد مشرقی تیز رو مهر زمام
بکر فکرم که به مدح تو بود سحر حلالاز تواضع بر او خاک شود بیت حرام
تا بود قاعده ی دور و تسلسل باطلتا بود لازمه جنبش افلاک دوام
باد اقبال ترا دور و تسلسل لازمباد عمر تو چو دوران فلک بی فرجام
ساقی طبع ترا دردی گیتی شده صافرایض حکم ترا توسن گردون شده رام