گنج

شمارهٔ ۳۷ - فی مدح شیخ الاعظم سرّالله فی الارضین امین الحق و الدین الکازرونی

۴۱ بیت
دوش جانرا محرم اسرار أسری یافتملوح هستی خالی از نقش هیولی یافتم
چون بخرگاه چنینم برک دعوت ساختندنزل ما اوحی در ایوان فاوحی یافتم
تا شدن مست مدام از ساغر انظر الیکجای دل در بزمگاه طور سینا یافتم
توسن خاطر بسوی باغ مینو تاختمرفعت آتش رخان در راغ مینا یافتم
حوریان طبع را چون قاصرات الطرف عیندر ریاض جنت فردوس مأوی یافتم
چون برون رفتم ز دارالملک هستی جای خویشهر کجا کز جابرون باشد من آنجا یافتم
در جهانی کز جهان بی خودی می شد سخنعقلرا سر حلقه بازار سودا یافتم
شاهدان ماهروی خرگه ابداع راتاب در مرغول شبرنگ قمرسا یافتم
صبح صادق چون گریبان مرقع چاک کرددامن گردون پر از اشک ثریا یافتم
مفتی علم الهی را که خوانندش خردبر سر کوی تحیر مست و شیدا یافتم
بلبلان خوش نوای گلشن ارواح رابا ترنم ساز بزم دل هم آوا یافتم
دیده را هر دم بسا لؤلؤ که از دریای دلدر کنار مردم هندوی لالا یافتم
هرچه بر مجموعه سودا مسوّد کرده اندسرّ آن مجموع در ضمن سویدا یافتم
راستی را چون سر از جیب حقیقت بر زدمکسوت والای لا بر قید الا یافتم
چون مفصّل باز دیدم مجمل تحقیق راکلی اصل تولا در تبرا یافتم
از خروش می پرستان قدح پیمای عشقبر سر بازار حیرت شور و غوغا یافتم
وز شبیخون صف آرایان لشگرگاه مهرچون فلک مُلک ملک را زیر و بالا یافتم
طایران تیز پرواز ریاض فقر راآشیان بالای نه قصر معلّا یافتم
چون سر مقراض لا بر دامن الا زدمگنج الا را بزیر دامن لا یافتم
سالها در نجد و جد از بیخودی کردم سلوکبر اُمید آنک یابم مقصدی تا یافتم
پیر خود را چون ازین ظلمت سرا کردم عبورشمع جمع روشنان چرخ اعلی یافتم
حجة الاسلام امین الحق و الدین کز جلالپایه اش برتر زهفتم طاق خضرا یافتم
نسر طایر را بزیر بال باز همتشچون مگس در سایه ی شهپر عنقا یافتم
از تحیر گم شدم در عرصه صحرای شوقوانچه می جستم ز خاک کوی او وایافتم
شب نشینان سحرخیز فلک را رای اوشعله افروز قنادیل زوایا یافتم
با وجود صیقل ارشاد او اوتاد رااز کدورات جهان خاطر مجلّی یافتم
آنزمان کو خیمه زد بر طرف شادروان قربقدسیانرا جای در اقصی اقصی یافتم
حلقه زنجیر ذکرش چون بجنبش در فتادآسمانرا لرزه از هیبت بر اعضا یافتم
گاه نوشانوش میخواران جام معنویشسبزپوشان فلک را در تماشا یافتم
هفت جلد لاجوردی را که چرخش می نهنددر دبیرستان تجریدش مجزّا یافتم
هر نفس خاشاک روبان درش را از علوّبا خواقین سپهری در محاکا یافتم
چون بدیدم تیر چرخ از نوک کلکش برده بودهر گهرکان بر کمر شمشیر جوزا یافتم
آستان خانقاهش را ز فرط ارتفاعفوق این مقصوره ی مرفوع علیا یافتم
گر من دل مرده گشتم زنده دل زو دور نیستزانک در انفاس او اعجاز عیسی یافتم
آشیان در بوم عشقش کن که پیش از رمز کنشاهبازان خرد را این تقاضا یافتم
وادی شوقش که آنجا جای جانبازان بودمنزل شوریدگان بی سر و پا یافتم
لیکن از روی شرف جاروب خلوتگاه اواز سر زلف سمن فرسای حورا یافتم
هر غباری کز فضای کوی تکمیلش بخاستمن در او خاصیت کحل مسیحا یافتم
گر نهادم گردن تسلیم پیشش عیب نیستزانک ذاتش راز هر عیبی معرّا یافتم
چون سفر کردم از آن وادی که او را منزلستدامن کهسار از آب دیده دریا یافتم
جان خواجو باد قندیل عبادتگاه اوکز جهان روشندلان را این تمنی یافتم