گنج

شمارهٔ ۱۰ - فی مدح الشهریار الاعظم جلال الدولة و الدین

۴۷ بیت
ای جناب تو چرخ را منهاجوی رکاب تو عرش را معراج
شاه اعظم جلال دولت و دینای فلک را سُم سمند تو تاج
حرم کعبه ی جلال ترااختران از طوایف حجاج
نعل شبرنک سر کشت ز شرفقیصر قصر سیمگونرا تاج
هندوی تیغ آتش افشانراداده آب از مفاصل اوداج
خازنان خز این کان راکرده طبع حوادث استخراج
نام دستت شنیده و ز سر شورکف بر آورده قلزم مواج
ابر با بخشش تو دریا رابرده آب از تلاطم امواج
چرخ با موکب تو انجم رابسته ره بر تزاحم افواج
با مبانی سدّه ات گردوندر حیا از مدارج ابراج
وجه بامت منال قیصر و خانخرج شامت خراج خُلخ و جاج
نزد جود تو خون بحر سبیلپیش دست تو مال کان تاراج
ما در فتنه را بدور تو چرجکرده قطع تناسل و انتاج
پرتو رای عالم آرایتمشعل افروز کوکب و هاج
بنهاد تو مملکت مشعوفبحفاظ تو معدلت محتاج
مدحتت هفت جلد گردون رامندرج در مطاوی ادراج
در قضایا مدبران قضاکرده با رای صایبت کنکاج
دل وافیت شرع را مشرعکف کافیت جود را منهاج
پیش عزم تو مُسرع گردونمتمکین بعلت افلاج
نام دشمن بر تو نتوان بردکه برد نام برد با دیباج
روشنست این که نزد اهل خردفرق باشد میان سرج و سراج
گر نه مدحت کند سپهر به تیغشمس را از جهان کند از عاج
ور نه پیکت بود زمانه به تیرماه را از فلک کند اخراج
تخت را در زمان تست شکوهتاج را در زمان تست رواج
چرخ و انجم ز بهر نرد تو گشتتخته آبنوس و مهره عاج
چون زحل عدل شامل تو بدیداز سر جدی برگرفت نتاج
دیده ی باز شد بمعدلتتخوابگاه کبو بر دُراج
صورتی بی ارادتت نشودمتصور ز نطفه ی و امشاج
ور مخصص شود بتربیتتبشکند نرخ لعل کانی زاج
چون تو در جنگ چنگ بگشاینکند با تو شیر چرخ لجاج
بسر نیزه تار تار کنیچرخ اطلس چو رشته نساج
انتقامت چو شست بگشایدقلب مریخ را کند آماج
لمعه ی خنجر تو نقش سوادببرد از حواشی شب داج
برباید خدنک خونریزتچین ز ابروی خسرو طغماج
بزداید حسام سر تیزتزنک از آئینه دل مهراج
اهتمام تو چون شود راعیبره از شیر بیشه گیرد باج
ور بود التفات خاطر توشاه انجم دهد بذرّه خراج
استعانت که جوید از اخترعدل کسری که یابد از حجاج
من که سوء المزاج فطرت رانکنم جز بمدحت تو علاج
چون ببحر تبحر آرم رویبرود آب اعشی و حجّاج
آتش خاطرم برآرد دوداز روان فرزدق و زجاج
عقل کافی کند نجات و شفااز اصول کلام استنتاج
لیک هر شب ز بار محنت روزخیزران گرددم قد چون ساج
اخترانم بتیغ بسی مهریچون شفق غرق خون کنند دواج
کرم خاطرت مگر بطلاانحراف غمم برد ز مزاج
تا نگویند پیش عذب و فراتدر عذوبت حدیث ملح و اجاج
باد چشم حسود درگاهتاز حسد رشک چشمه ی سجّاج