شمارهٔ ۹ - فی مدح الامیر الاعظم الاعدل الاکرم الشهریار المعظم خسرو الغازی مبارز الحق و الدنیا و الدین محمد زید عدله فی طرح الالف
ترکی که بر قمر ز شبس طوق عنبریستدر حسن برگزیده ی نه چرخ چنبریست
کویش حریم جنت و بویش نسیم خلدمویش بنفشه ی تر و رویش گل طریست
هر چند نیست یکسر مویش ز مهر بهرصد چون منش ز مهر بهر موی منتریست
چشمش بغمزه گرچه بسی خون بریخت لیکلعلش بعذر معترف از روح پروریست
دلبر پری رخست و من خسته شیشه دلوین طرفه سنگ شیشه شکن در کف پریست
لعل لبش بخون دلم میل میکندزین روی رنگ چهره ی زردم مزعفریست
پندم دهند خلق که عشقش ز سر بنههر سر که مهر دوست درونیست سرسریست
من دست بر دلم ز غم و دل چو من دو دستبر سر همی زند که چه جور و ستمگریست
خونم بخورد و روی بپیچید و چشم زدکاین شیوه نیز کرده ی زلفین عنبریست
من چون برم ز دوست گله پیش غیر دوستچون پیشه ی دو چشم خوش دوست دلیریست
گر دل ببرد شکر که چون مملکت سرمدر زیر ظل دولت خورشید سروریست
قطب ملوک کهف بشر کز علو قدرصدرش صلیب کنگره قصر مشتریست
خسرو محمد بن مظفر خدیو عهدمیری که صیت معدلتش صیت قیصریست
بر فرش و سطح صفه جنت و شش مقیمصوت و سر و دو نصرت و کوس مظفریست
سدّی که در کشید بگرد زمین ز عدلدر دفع فتنه خجلت سدّ سکندریست
سهمش بیک طپانچه که بر گوش صخره زدهعمری مطّولست که در زحمت کریست
در دهر چون بهشت برین شد بدولتشهر موضعی که متصل خشکی و تریست
بهر طمع که بوسه دهد سدّه درشروی فلک چو پرده ی زربفت ششتریست
تدبیر صیت معدلتش در بسیط ملکمشهورتر ز دمدمه ی عدل عمرّیست
قصر فلک بمرتبه در جنب حضرتشچون بر محک مس سیه و زّر جعفریست
دیشب خرد به بنده نظر کرد و گفت خیزمخّ سخن بگوی که وقت سخنوریست
دری ز نظم بر طبق عرض نه کنوندر حضرتی که برج درش درج گوهریست
هر کس سخن دهند بدین نوع نظم لیکنی سحر همچو معجز و قول پیمبریست
گر نیست صدر منصب و حرمت مشو غمیبی حرمتی کشیدن مردم ز بی زریست
هر چند شرع نیست ولیکن ز روی عقلدر حبس چرخ بودن عیسی ز بی خریست
ور سوی تو بچشم ترّحم نظر کندخضری که در کف کرمش جود حیدریست
قدرش رفیع و ملک رهین و فلک رهیبختش بلند و دولت کلیش بر سریست
عمرش قرین دولت و طبعش ندیم لطفنفسش ز شرک مفرد و خلقش ز بد بریست