گنج

شمارهٔ ۴ - فی نعت سلطان الانبیا و مناقب الائمة اثنا عشر علیهم السلام

۱۰۲ بیت
به نوک خامهٔ صورت گشای کن فیکونکه بست در شکن کاف تاب طره نون
حروف مصحف مجدش منزه از کم و کیفسطور لوح جلالش مقدس از چه و چون
چو صفر هیچ بود در ازای قدرت اوهر آنچه در قلم آید ز لوح بوقلمون
به حکم اوست که ضحّاک صبح کشور گیردهد به مهر دُرفشان درفش افریدون
بنات غیب ز بهر نظارهٔ صنعشسر از دریچهٔ ابداع می‌کنند برون
فلک به چرخ درآید چو نام او شنودملک سجود کند چون کلام او شنود
به ماه روی شب افروز الذی اسریکه یافت مشتری از مهر او علو بها
گشوده دیدهٔ ما زاغ در جهان ابیَّتفکنده تخت دنی در مکان او ادنی
کشیده رخت لعمرک به خیمهٔ لولاکچشیده نزل فاوحی ز خوان ما اوحی
به عکس روی چو مه صبح طیبه و یثرببه چین زلف سیه شام مکه و بطحا
نداده بی نظرش اختران به کعبه شرفندیده بی قدمش رهروان ز مروه صفا
ز نور معجز او اقتباس کرده کلیمز خوان دعوت او چاشت خورده ابراهیم
بدان امیر که شد شاه چرخ چاکر اونمونه‌ایست مه نو ز نعل استر او
ز تختگاه سلونی از آن علم بفراختکه بود مملکت لو کشف مسخّر او
به حکم قاطع کشور گشای مصطفوینبی مدینهٔ علم آمد و علی در او
هلال شامی ابرش سوار قلعه نشینشده‌ست حلقه به گوش غلام قنبر او
چو کعبه مولد او گشت از آن سبب شب و روزکنند خلق جهان سجده در برابر او
گدای درگه او شو که شاه مردان اوستپلنگ بیشهٔ اسلام و شیر یزدان اوست
به نور چشم پیمبر که نور ایمان بودعقیق صفوت یاقوت شرع را کان بود
نبود هیچ به عذر احتیاجش از پی آنکه شمع جمع طهارت ازو فروزان بود
از آن به وصلت او زهره شد به دلالیکه از شرف قمرش در سراچه دربان بود
چو شمع مشرقی از چشم سایرا نخمز بس اشعهٔ انوار خویش پنهان بود
نگشت عمر وی از حی فزون ز روی حسابچرا که زندگی او به حی حنان بود
ورای ذُروهٔ افلاک آستانه اوستز مرغزار فرادیس آب و دانه اوست
به دسته بند ریاحین باغ پیغمبرکه بود نیرهٔ برج قدس را خاور
عروس نُه تُتُق لاله برگ هفت چمنتذرو هشت گلستان و شمع شش منظر
ز نام او شده نامی سه فرع و چار اصولبه یمن او شده سامی دو کاخ و پنج قمر
کهینه سوری بیت العروس او سارهکمینه جاریهٔ خانه دار او هاجر
به مطبخش فلک دود خورده را در پیشز مَه طبقچهٔ سیم و ز مِهر هاون زر
ز سفرهٔ انا املح طعام او نمکینز شکر انا افصح کلام او شیرین
به زهر خوردهٔ زهرا که شبل شیر خداستهمای سدره و طاوس گلشن خضراست
ز ماه طلعت او بوده چشم دین روشنبه سرو قامت او گشته کار ایمان راست
از آن زمان که چو چنگش رگ روان بگسستخروش و غلغله در جان زهرهٔ زهراست
سپهر اگر نه به سوکش قبای الماسیز خون دل جگری می‌کند مگر خاراست
هنوز رایحهٔ عود سوز خلق حسنبه باغ همدم آیندگان باد صباست
حرارت شکر از شهد زهر خوردهٔ اوستشرار سینهٔ صبح از دم فسردهٔ اوست
به حلق تشنهٔ آن رشک غنچهٔ سیرابکه رخ به خون جگر شوید از غمش عنّاب
شه دو مملکت و شهسوار نه مضمارمه دوازده برج و امام شش محراب
فروغ جان رسول و چراغ چشم بتولبهار عترت و نوباوه ی دل اصحاب
حدیث مقتل او گر به گوش کوه رسدشود ز خون دل اجزای او عقیق مذاب
وگر سپهر برد نام آتش جگرشکند به اشک چو پروین ستارگان را آب
به کربلا شد و کرب و بلا به جان بخریدگشود بال و ازین تیره خاکدان بپرید
بدان بزرگ حسینی نوای پردهٔ رازکزو بلند شد آوازهٔ نهفت حجاز
علی ثانی و سلطان حیدری نسبتامام رابع و کسری مملکت پرداز
نشسته خامُش و با چار رکن در گفتارشکسته شهپر و با هفت چرخ در پرواز
اگر نه از پی ذکر مناقبش بودیز کوه وقت صدا برنیامدی آواز
صبا چو دم زند از گلستان اورادشز جان فاخته خیزد فغان که کو کو باز
طراز کسوت مه بود عطف دامن اوچراغ دیدهٔ خور بود رای روشن او
به آفتاب جهانتاب آسمان علومکه شد منور از انفاس او جهان علوم
مدار مرکز ایمان محمد باقرگل حدیقهٔ دین شمع دودمان علوم
اگر نه باب معانی ازو شدی مفتوحبه هیچ باب نکردی کسی بیان علوم
چو رای روشن او بود مشرق تفضیلشد آشکاره چو خورشید ازو نهان علوم
مفصّلی بود از مجمل معانی اوهر آن ورق که برآید ز گلستان علوم
گر او نه وضع مصابیح علم بنهادینشان نهج بلاغت که در جهان دادی
به صبح مطلع صدق آفتاب عیسی دمکه بود خاک رهش کحل دیدهٔ عالم
امام کعبه نشین جعفر فرشته نشانخلیل خضر خلف صادق خلیفه خدم
فلک به حلقهٔ تدریس او حدیث حدوثسماع کرده ز لفظ محدثان قدم
همای سدره به گرد حریم حضرت اومقیم در طیران چون کبوتران حرم
هدایت ازلی در تقربش مضمرعنایت ابدی در تتبعش مدغم
کتابه‌ای که برین طاق چنبری کردندبه نام اشرفش از زر جعفری کردند
به عفو و عفت کاظم امام ربانیکلیم طور کمالات موسی ثانی
ز بسکه چرخ برو تیر بیوفائی زدشده‌ست خون دل کوه لعل پیکانی
گر آنچ بر سر او رفت بشنود فردوسچو زلف حور شود مجمع پریشانی
از آتش جگر این قلعه‌های قلعی رنگشود گداخته چون داستان او رانی
به دوش درکشد از ابر چشم ما هر دمزمین به ماتم او جامه‌های بارانی
سپهر زیبقی از اضطراب اوست مدامبسان زیبق محلول گشته بی آرام
به سرو باغ رضا مرتضی خضر قرینچراغ چشم سماوات و شمع روی زمین
سهیل دارسلام و خور خراسان تابشهید مشهد و خسرو نشان طوس نشین
طراوت رخ ایمان امین ملک امانحرارت دل مأمون حبیب روح امین
حسن نهاد و علی نام و موسوی گوهرذبیح نسبت و یحیی دل و مسیح آئین
فروغ طلعت او آفتاب اوج هدیغبار درگه او کحل چشم حورالعین
مزار قطب سپهر آستان معبد اوستسرشک دیدهٔ پروین گلاب مرقد اوست
به آب روی تقی آنک عین تقوی بودجمال صورت جان و جهان معنی بود
جواد مرتضوی بانی مبانی جودکه ابر بحر عطا را حیا ازو می‌بود
مه سپهر سیادت سپهر مهر شرفکه خاک روب درش شاه چرخ اعلی بود
دلش زدی چو خضر دم ز مجمع البحرینچرا که گوهر پاکش ز بحر موسی بود
تعلق دل روح القدس به خاک درشچنانک میل حواری به کحل عیسی بود
سموم سم بزدش روزگار و پاک بسوختچو شمع از آتش دل بر بساط خاک بسوخت
بدان شقایق سیراب گلشن ابرارکه هست شمه‌ای از خلق او نسیم بهار
علی خلاصهٔ امکان و حاصل تکویننقی نُقارهٔ ارکان و زبدهٔ ادوار
به ذکر منقبتش مفتخر اولوالالباببه کحل محمدتش مکتحل اولوالابصار
چهار گوشهٔ سجاده‌اش ز فرط جلالطراز سبحه طرازان گنبد دوّار
فراز گلبن بستان فروز خاطر اوچو عندلیب خوش الحان باغ سدره هزار
شده‌ست دامن گردون به خون دل وادیکه بعد ازو که بود در ره هدی هادی
به لذت شکر عسکری به گاه سخنکه بود طوطی بلبل نوای هشت چمن
سراچه‌ایست ز بستانسرای تعظیمشچهار صفّهٔ هفت آشکوی شش روزن
سواد صفحهٔ اوراق روزنامهٔ غیببه نور خاطر او خوانده قدسیان روشن
شده‌ست بحر ز جام تبحرش سرمستوگرنه از چه چنان کف بر آورد ز دهن
به روی شاه بساط امامت از کونیناگر چنانک رخ آرند هم به وجه حسن
خلیفه گر به خلافش فصول کلی خواندبشد خلیفه به کلی وزو خلافی ماند
به مقدم خلف منتظر امام هماممسیح خضر قدوم و خلیل کعبه مقام
شعیب مدین تحقیق حجة القائمعزیز مصر هدی مهدی سپهر غلام
خطیب خطه افلاک منهی ملکوتادیب مکتب اقطاب محیی اسلام
شه ممالک صاحب الزمان که زمانبه دست رایض طوعش سپرده است زمام
به انتظار وصول طلیعتش خورشیدزند درفش دُرفشنده صبحدم بر بام
نه در ولایت او درخورست رایت ریبنه با امامت او لایقست آیت عیب
که شمع جان من از نور حق منور باددماغ من ز نسیم خرد معطر باد
مرا که مالک ملک ملوک معرفتمجهان معرفت و ملک دین مسخّر باد
دلم که مهر زند آل زر بر احکامشفدای حکم جهانگیر آل حیدر باد
ضمیر روشن خواجو که شمع انجمنستچراغ خلوتیان رواق شش در باد
روان او که شد از آب زندگی سیرابرهین منت ساقی حوض کوثر باد
در آن نفس که بود مرغ روح در پروازمباد جز به رخ اهل بیت چشمش باز