گنج

شمارهٔ ۳ - فی مدح الشیخ الاعظم سلطان اعاظم المشایخ مرشد الحق و الدین ابواسحق الکازرونی قدس سره

۲۱ بیت
دوش بردم هودج همت بصدر کبریابرق استغنا زدم در خرمن کبر و ریا
بر فراز سد ره دیدم عالم بی منتهیبر کشیده بلبلان گلشن قدسی نوا
کای بمعنی کرده حق در ملک وحدت پادشامرشد الدین قدوة الاقطاب ابواسحق را
روشنست این کانک هر دم سوختن از سر گرفتکار او چون شمع سوزان ز آتش دل در گرفت
آفتاب خاوری زان ملک بحر و برگرفتکاستان و بام این درگه زرخ در زر گرفت
ره ز تاریکی برون برد آنک او رهبر گرفتمرشد الدین قدوة الاقطاب ابواسحق را
گر پس از صد سال در خاکم بود ریزیده تنچون نسیم صبح بوی کازرون آرد بمن
در لحد مانند گل بر تن بدرّانم کفنجان که باشد تا کند بر خاک درگاهش وطن
شاید ار روح القدس خواند امام خویشتنمرشد الدین قدوة الاقطاب ابواسحق را
ای چو عیسی کرده زین مطموره ی غبرا کنارساخته بر عرصه ی معموره خضرا قرار
چون شه سیاره را شد نعل شبرنگت سوارهمچو ابراهیم شو بر ادهم خلت سوار
تا ببینی در اقالیم ولایت شهریارمرشد الدین قدوة الاقطاب ابواسحق را
رخش جان بیرون جهان از شهربند ماء و طیندر مکانی کز مکان بیرون بود منزل گزین
چون رسیدی در ریاض قاصرات الطرف عینبر فراز هفت منظر گر نظر داری ببین
حجة الحق ترجمان الغیب امام السالکینمرشد الدین قدوة الاقطاب ابواسحق را
شمع مه بین در گداز از حسرت تحت السراجبارگاه مرشدی ز ایوان کیوان جسته باج
این چه درگاهست از او ایمان و عرفانرا رواجقیصر و خاقان بسکّانش فرستاده خراج
شاه تخت لاجوردی کرده از اکلیل تاجمرشد الدین قدوة الاقطاب ابواسحق را
خاک این درگاه را گر زانک تاج سر کنیاز تکبر فخر بر شاهان بحر و بر کنی
ور چو خواجو آستانش را بمژگان تر کنیدامن جانرا ز آب دیده پر گوهر کنی
هیچ می دانی که در این ره کرا رهبر کنیمرشد الدین قدوة الاقطاب ابواسحق را