شمارهٔ ۲ - یمدح السلطان الاعظم عصمة الدنیا و الدین دلشاد خاتون طیب الله مرقدها
خیر مقدم ای بشیر عاشقان شاد آمدیگوئیا از پیش آن نورسته شمشاد آمدی
چون سحرگاه از هوای دوستان در بوستاندین و دل بر باد می دادم توام یاد آمدی
نکهت خلد برین می آید از انفاس توتا ز شادروان آن حور پریزاد آمدی
شاد کن ما را و پیغام دل غمگین بیارگر ز چین زلف بت رویان نوشاد آمدی
آنهمه فریاد کردم تا بفریادم رسیچون فغان کردم ز فریادم بفریاد آمدی
گرچه هر عهدی که با من کرده بودی باد بودجان فدا بادت که خرم رفتی و شاد آمدی
نوبتی دیگر چه باشد گر برنجانی عنانگرنه چون آنسرو سیمین از من آزاد آمدی
وقت کارست این زمان گر زانک کاری می کنیبر سر کوی دلارامم گذاری می کنی
آخر ای پیک صبا یک ره دلم را شاد کنوز ره چاکر نوازی روی در بغداد کن
ماجرای آب چشمم بر لب شط باز رانوز دل بازاریم در سوق سلطان یاد کن
چون گذارت بر حدود قصر شیرین اوفتدوصف سیلاب سرشک دیده ی فرهاد کن
زلف خوبان گیر و دست از دسته ی ریحان بدارقد ترکان بین و ترک قامت شمشاد کن
بیدلی شوریده را پیغام دلبر باز گویبنده ئی دلخسته را از بند غم آزاد کن
گر ز احوال دل ویران ما داری خبردر چنان معموره یاد این خراب آباد کن
تا بخواهد از فلک داد دل غمگین منروی در درگاه سلطان جهان دلشاد کن
مهد اعلی خدر اعظم داور دور زماندُر درج سلطنت خورشید برج ایلخان
نعل شبرنگش نگر اکلیل جوزا آمدهخاک پایش سرمه ی چشم ثریا آمده
در ضیافت خانه ی احسان او خورشید و ماهکاسه ی زرین و صحنی سیم سیما آمده
طارم نه روزن علوی که خوانندش سپهربر در ایوان قدرش طاق خضرا آمده
مهره ی شش گوشه ی سفلی که خوانندش زمیندر خم چوگان حکمش گوی غبرا آمده
خاطرش تا سایه بر کار نجوم انداختهآبروی چشمه ی خورشید پیدا آمده
زاب تیغ گوهر افروز سپاهش در نبردسیل خون در چشم گوهرپاش دریا آمده
در ریاض مدحتش کلک سهی بالای مننغمه ساز بزم گل رویان بالا آمده
آنک بوسد ماه رویش خسرو خاورزمینظل یزدان عصمت حق صفوت دنیا و دین
از سم که پیرکش بین اختر افسر ساختهوز رکابش آسمان طوق دو پیکر ساخته
زرگران رسته ی بازار شهرستان صنعمهچه ی خرگاهش از خورشید انور ساخته
چرخ زرین گوی کز صنعت گران خاص اوستگوی زرین بهر بغتاقش زاختر ساخته
ساقیان بزمگاه سد ره هنگام صبوحدر هوای مجلسش از دیده ساغر ساخته
تیر کو را منشی دیوان اعلی می نهندنسخه ی القاب او فهرست دفتر ساخته
از غبار مرکبش کحّال کحلی پوش چرختوتیای دیده ی ماه منوّر ساخته
چون بگلگون برنشیند عقل گوید بنگر بدآفتاب از ماه نو نعل تکاور ساخته
مرغ فکرت کی بشادروان ادراکش رسدبحر خاطر کی بکنه گوهر پاکش رسد
ای گدای درگهت سلطان چرخ چنبریسبزه زاری از ریاضت گلشن نیلوفری
چرخ توسن در برت گیتی نوردی نوبتیشمس انور در رهت مشعل فروزی خاوری
گر کنیز خویش خوانی دختران نعش راقطب گردونشان نیارد برد نام شوهری
چون بخورشیدت کنم نسبت که از فرط جلالمعجرت دارد شرف بر طیلسان مشتری
همتت را سر بافسر کی فرود آید از آنکپایه ی تختت کند بر فرق فرقد افسری
گر سلیمان زنده گشتی از کمال کبریاشاید ار سر بر خط حکمت نهد دیو و پری
چشمه ی خورشید را بی خاک پایت آب نیستپیش ماه رایتت شمع فلک را تاب نیست
ای درت درالسلام قدسیان من کل بابتیغ حکمت در جهان سلطنت مالک رقاب
صبح سازد خیمه ی قدر ترا سیمین عمودمهر تابد خرگاه جاه ترا زرین طناب
آسمان کز هفت کشور بر سر آمد ساختستدر بیان کبریایت نسخه ئی در هفت باب
کی توانستی که بر بام تو روزی بگذردگر نبودی از کنیزان سرایت آفتاب
ورنگشتی حرز بازوی کواکب نام توچون توانستی شکستن قلب اهریمن شهاب
گر قصب را حامی رای تو گیرد در پناهتا جهان باشد برو غالب نیاید ماهتاب
چرخ سرکش چون جنیبت دار تست از بهر آننقره ی خنگت راز ماه نو کند زرین رکاب
مریم عهدی و عیسی مهد اعلی خواندتوز عزیزی یوسف مصری زلیخا خواندت
خان اردوی سپهرت بنده ی یاساق بادبوسه گاه اخترانت کوکب بشماق باد
بارگاه کسری ار در هفت کشور طاق بودطاق ایوان تو جفت طارم شش طاق بود
چون شه قفچاق و کشمیرت گدای درگهندجوش جیشت از در کشمیر تاقفچاق باد
همچو نابینا بنور چشم و مستسقی بآبچرخ سرگردان بخاک درگهت مشتاق باد
توسنت را چون علیق از مرغزار علوی استپایه ی اعلی خصم سرگشت معلاق باد
تا بود بغتاق پوش چرخ اخضر آفتابآفتاب انورت در سایه ی بغطاق باد
تیغ حکمت را که از مه تا بماهی جاری استگوهر رخشنده ی خورشید بر برچاق باد
هیچ سربی طوق فرمان تو در گردن مبادبی چراغ دولتت شمع فلک روشن مباد