شمارهٔ ۵ - فی مدح سلطان الاعظم الشیخ ابواسحق طاب مثواه
بلبلان را نکهتی از گلستان آورده اندبیدلانرا مژده ئی از دلستان آورده اند
کشتگان تیغ هجرانرا روان بخشیده اندتشنگان را بر لب آب روان آورده اند
مهد بی سیمان بشادروان سلطان برده اندحکم درویشان ز پای تخت خان آورده اند
نغمه ساز مجلس گلشن که بلبل نام اوستباز پیغامش بطرف بوستان آورده اند
جان مخموران ز جام روح بخش افزوده اندنزل می خواران ز آب ناردان آورده اند
پیش وامق بین که از عذرا حکایت کرده اندنزد مفلس بین که گنج شایگان آورده اند
ذره را با مهر عقد مهربانی بسته انداهل دل را بوی یار مهربان آورده اند
آفتاب راوقی را در هلال افکنده اندواتش تشویر در آب زلال افکنده اند
باز تیهو را امان از چنگ شاهین داده اندنامه ی ویس پری پیکر برامین داده اند
باغ را از شهیر طاوس آذین بسته اندکاخ را چون منظر کاوس تزئین داده اند
خاک را خاصیت آب روان بخشیده اندسبزه را انفاس جان بخش ریاحین داده اند
بندگانرا خلعتی از سوی شاه آورده اندخسروان را شربتی از شهد شیرین داده اند
این جماعت بین که اورنگ پریشان حال راره بخلوتگاه گلچهر خور آئین داده اند
شاخ عریان را قبای فستقی پوشیده اندمرغ خوش خوانرا نوا از برگ نسرین داده اند
شد مشام جان مجنون مشک بوی از باد صبحدر شکنج طره لیلی مگر چین داده اند
خیر مقدم ای بشیر عاشقان احوال چیستحال آن شمشاد نسرین بوی مشکین خال چیست
پیر کنعان بین که دیگر ماه کنعان باز یافتخضر در ظلمت نشان آب حیوان بازیافت
کان گوهر را خرد در جوهر دل بازدیدجان عالم را روان در عالم جان بازیافت
بلبل بستانسرای خلد یعنی بوالبشرنکهت جان پرور گلزار رضوان بازیافت
عندلیب خوش نفس گرزانک دم در بسته بودشد هزار آوا چو انفاس گلستان بازیافت
ذره ی سرگشته کو هست از هواداران مهرحسن طالع بین که خورشید دُرفشان بازیافت
گرچه طبعم هفت گردون را بچوگان می برداین زمان گوئی تواند زد که میدان بازیافت
دل کنون از غم فرج یابد که شادی رخ نمودسرکنون گردن برافروزد که سامان بازیافت
صادقان را صبح بخت از مطلع شاهی دمیدبنده را از بند غم هنگام آزادی رسید
گلرخان از لب شراب ارغوانی می دهندروح را با جام می پیوند جانی می دهند
این کرامت بین که هر دم ساکنان خاک رارفعت آتش رخان آسمانی می دهند
باز مرغ جان شکار دلشکن یعنی فراقهمچو سیمرغش نشانی از بی نشانی می دهند
طائر جان را که دارد آشیان در باغ قدسهر نفس بوی از ریاض لامکانی می دهند
دوستان هر دم برغم دشمنان در بوستانمی پرستان را شراب ارغوانی می دهند
بزم را نسبت بایوان سکندر می کنندجام می را ذوق آب زندگانی می دهند
از وصول موکب فرمانروای انس و جانمنهیان عالم جان مژدگانی می دهند
سایه ی یزدان جمال الدین شه گیتی پناهخسرو اعظم ابواسحق بن محمود شاه
آنک از کان هر زرو گوهر که سر بر می کندپیش دست کان یسارش خاک بر سر می کند
جود اوکی بحر اخضر را نپوشد هر نفسجامه ی سیمابی موجش که در بر می کند
چون صبا از محمر اخلاق او دم می زنددامن این پرده ی کحلی معطر می کند
پیش دستش ابر دریا بار بنگر کز حیاآب چشمش را فلک نسبت بگوهر می کند
شعله ئی از آتش طبع سپهر افروز اوستآنک نامش پیر گردون شاه اختر می کند
رشحه ئی از قلزم احسان دریا موج اوستآنک اسمش ابر نیسان بحر اخضر می کند
عقل کو کشاف تفسیر کلامش می نهندکلی منظومه ی مدح وی از بر می کند
هفت چرخ از عرصه ی قدرش غباری بیش نیستهشت خلد از مجمر خلقش بخاری بیش نیست
ای خور از خاک درت زرینه افسر ساختهوی محیط چرخ بحری از کفت بر ساخته
منشیانت هر جواهر کز انامل ریختهتیر از آن طرف کمر بند دو پیکر ساخته
در فضای صحن ایوان تو معماران صنعگنبد فیروزه ی نه طاق شش در ساخته
ماه کو نعال دار الملک چرخ چنبریستهر سر مه نعل شبرنگ تو از زر ساخته
پرده ساز مجلس سیاره هنگام صبوحنوبت جاه تو بر آهنگ مزهر ساخته
این که خوانند آفتابش میخ نعل خنگ تستاخترانش مهچه ی خرگاه اخضر ساخته
از عقود گوهر نظمم بگاه مدح تونوعرسان ریاض خلد زیور ساخته
روضه ی اقبال را بی احتشامت حور نیستدیده ی آمال را بی اهتمامت نور نیست
اطلس گلریز چرخت دامن خرگاه بادچنبر سیمین ماهت حلقه ی درگاه باد
تا شه انجم برآرد سر ز جیب آسماندست احداث زمان از دامنت کوتاه باد
روح قدسی کو هزار آوای باغ کبریاستهمچون او بر شاخسار رفعتت پنجاه باد
هر قضا کان در حجاب غیب ماند مختفیرای ملک آرایت از اسرار آن آگاه باد
از پی بزمت چو مجلس خانه آراید سپهرآفتابت باده ی گلگون و ساغر ماه باد
گر نه دشمن با تو از صدق عقیدت دم زندهمچو صبح از آتش دل همدم او آه باد
هر کجا عزم فلک سیرت عنان افشان شودفتح و نصرت هم رکاب و دولتت همراه باد
شیر گردون صید تیر آسمان گیر تو بادشاه انجم بنده ی حکم جهانگیر تو باد