گنج

شمارهٔ ۷ - فی نفی الممکنات و اثبات واجب الوجود

۴۸ بیت
چرخ سرگشته ئی گدابیشستدهر آشفته ئی دغا بیشست
راهب دیر شش در هفتمهندوی نحس بی بها بیشست
وانک قاضی القضاة گردونستمفتیی پیر پارسا بیشست
صفدر قلب قلعه ی قلعیخونیی ترک بد لقا بیشست
مهد اعلی طارم علویشاهدی شوخ بی حیا بیشست
ارغنون ساز بزمگاه سپهرمطربی مست بی نوا بیشست
تیر منشی که اعظم الوزراستخواجه ئی از دوم سرا بیشست
ماه کو شد بشبروی مشهورراه پیمای شهرها بیشست
این ثریا جبین عقرب دمتو سنی تند باد پا بیشست
اختر روز کور شعبده بازچشم بندی گرهگشا بیشست
صبح کو تاجدار آفاقستزرگری سیمگون قبا بیشست
ابر اگر سر بر آسمان سایدجامه دوزی کله ربا بیشست
بحر اگر دُر بدامن افشاندقطره ئی از سرشک ما بیشست
آنچ زان چشم جان شود تیرهگرد این هفت آسیا بیشست
آنک خیلت صواب را شکندیزک لشکر خطا بیشست
هرچه عقلت زنه فلک گویدرمزی از منطق دها بیشست
و آنچ از خور زباب زر شنویفصلی از علم کیمیا بیشست
جان که شاهیست از ولایت قدسوالی ملکت ولا بیشست
دل که سلطان عالم جانستعالم محمل جفا بیشست
نفس کو مبتلای خویشتنستکشته ی تیغ ابتلا بیشست
تن که شد سرفراز ملک وجودخسرو روح را لوا بیشست
قد که او جدول سویت راستمسطر خطّ استوا بیشست
بدره ی رخ که سکّه مه از وستوجهی از مایه ی بها بیشست
خط که آمد نجات را قانوننسخه ی کلی شفا بیشست
سینه کو راز دار اهل دلستصدری از صفّه ی صفا بیشست
سرخی اشک و زردی چهرهدعوی عشق را گوا بیشست
گر دو عالم کنند تملیکتموجی از قلزم عطا بیشست
عمر باقی اگر کنی حاصلفیضی از چشمه ی بقا بیشست
گنج قارون اگر شود واصلبانگی از پرده ی غنا بیشست
هر که او تابع طبایع شدهمدم چهار اژدها بیشست
وانک او محرم حواس آمدحرم پنج کدخدا بیشست
روضه کاسمی ز باغ رضوانستشرط طاعات را جزا بیشست
شاخ سر سبز سدره و طوبیگلشن قدس را گیا بیشست
نرگس طاس باز طشت فروشدیده بان ره صبا بیشست
باده ی سال خورده ی جامیکهنه پیری ز روستا بیشست
هر چه بر صفحه ی قدر بینیحرفی از دفتر قضا بیشست
فرض کردم که مسجدت اقصیستدر خور نفط و بوریا بیشست
عمر دادی بباد و مینالیکه منالت کمست یا بیشست
بگذر از عمر و زنده دل می باشعمر بادی روان فزا بیشست
تا کی از دیده ی جهان دیدهدیده جامی جهان نما بیشست
اشک خواجو کزو محیط نمیستآبی از چشمه ی هوا بیشست
ملک هستی چو نیک درنگریمنزلی در ره فنا بیشست
از قضا هر چه می شود صادربر من خسته دل رضا بیشست
هر دم از بهر اجری و ادراردیده را با تو ماجرا بیشست
هر کرا حشمت و حشم کم نیستچون ببینی غم و بلا بیشست
هر کجا دولتست و ملکت و مالمحنت و انده و عنا بیشست
با خود آ کز جهان و هرچه دروستکرم و نعمت خدا بیشست
زین همه درگذر که صانع رااز همه مجد و کبریا بیشست