گنج

شمارهٔ ۶ - فی الموعظه

۴۰ بیت
لاف آزادگی از سرو سهی آید راستکه به نوخاستگی از سر عالم برخاست
در چمن غنچه ی دم بسته ی لب دوخته راهمه دلتنگی از آنست که در بند قباست
از هواکار دل خسته ما در گره استکاب در سلسله از رهگذر باد هواست
موی از آنروی بتانرا ز قفا می باشدکه رخ خوب بسی فتنه و شورش ز قفا است
ناله ی بلبل شب خیز سحر خوان ز آنستکه دل خسته اش از طرّه شب پر سود است
نفس اماره همه کینه او با خردستدزد پتیاره همه دیده ی او بر کالاست
کی کند گوش بآه سحر سوختگانهر که در پرده سرا مستمع پرده سراست
نیکبخت آنکه جدا نیست ز اقبال و نشاطگرچه آنکس که ازین هر دو جدا نیست جداست
گرنه بر وفق رضای تو رود حکم قضاچه توان کرد که این هم چو ببینی ز قضاست
حرکات ملکی مقتضی آفت تستور فلک راست نگوید حرکاتش گویاست
داو عمر تو چو اکنون بتمامی برسیدمهره از چرخ نگه دار که کژ بازودغاست
با دو صد دیده نیارد که قدم راست نهداین کهن پیر خرف گشته مگر نابیناست
خرّم آن غصّه که چون نیک ببینی شادیستخنک آندرد که چون درنگری عین دواست
نه که هر شخص که مو بافته باشد علویستنه که هر شَعر که آن تافته باشد والاست
هر کجا سنگدلی سرکش و بدگوهر هستهمچو کهسار سرش بر فلک از استعلاست
آبرویش رود از موج حوادث بر بادآنک در عالم تفضیل و تبحّر دریاست
همچو خورشید کسی تیغ کشد بر گردونکه نه در گوهر او آب و نه در دیده حیاست
مشک تاتاری اگر زانک کند غمّازیهیچ عیبش نتوان کرد که اصلش ز ختاست
دم از آوازه و آوا مزن و دم درکشنای را بین که هم آوازه ی و نی را آواست
کوه نالنده ی آتش جگر خاک نشیناز گذار تو در افغان و تو گوئی که صداست
گر درین مرحله ات پای فرو رفت بگنجمرو از راه که اینجا وطن اژدرهاست
دیده هر خون جگر کز فلک آرد در جمعچون ببینی همه بر دفتر امکان مجراست
زین کهن چنبر آئینه وش زنگاریستاین همه زنگ که بر آینه خاطر ماست
مزن ای صدر اجل خیمه بصحرای املکه اجل بر گذر و راه امل ناپیداست
ناقه بی قوّت وره دور و حرامی نزدیکآب نایاب و هوا گرم و ترا استسقاست
چند نوبت ز نوا ساز فلک نشنیدیکه درین پرده کسی نیست که کارش بنواست
نقش ادوار سپهر ار بشناسی دانیکاین مخالف نکند کار کسی هرگز راست
سخن راست زین واله ی دیوانه بپرسطمع راستی از چرخ ستمگاره کراست
روز نخجیر و تماشا و سر صحرا نیستزانک از نکبت ایام جهان پر نکباست
صبر ایوب طلب کن که ز کرمان خطرستکشتی نوح بدست آر که طوفان بلاست
آن مسمّی که ندارد بجز از اسم وجودکام اهل هنر و همدم اکسیر و وفاست
مسجد و صومعه ات را که عبادتگه تستبوریا سازد و نفط ارز سر کبر و ریاست
عمر ضایع شده در خاک زمین می طلبدپشت پیران جهاندیده ازین روی دوتاست
در نفس دل بدهی چون گل صد برگ ببادگر بدانی که چو بویست که با باد صباست
باغ پیروز اگر این مزرعه ی خاکی بودباغ پیروزی ما گلشن پیروزه نماست
قطب کومنزوی زاویه ی بالا شدلاجرم کاروی از روی حقیقت بالاست
فلکا چند زنی ساز مخالف با منگرچه دانم که مخالف نزند پرده ی راست
من بآهنگ غنای تو کی از ره برومزانک سرمایه ام از ساز تو تصحیف غناست
کوه اگر پیرهن زرکش والا نکنددر غم و غصّه ایام قبا از خاراست
خیز خواجو که نشیمن گه سیمرغ فناگر بدانی بحقیقت کمر قاف بقاست