گنج

شمارهٔ ۵ - فی مدح الشهریار السعید المغفور جلال الحق و الدین مسعود شاه طاب ثراه

۳۰ بیت
ای ز شرم روی چون ماه تو در خوی آفتابشمع چون پروانه از مهر رخت در سوز و تاب
ماه را با آفتاب دیده ات دیدن خطاشمع را پروانه خواندن پیش رخسارت صواب
آفتاب از مهر ماه طلعتت در تاب و تبشمع چون پروانه پیش عارضت در اضطراب
با وجود شمع رویت کز قمر پروانه ی ئیستآفتاب و ماه شاید گر بماند در حجاب
ماه اگر پروانه اش نبود ز شمع طلعتتآفتاب آسا سپر بندازد از تیر شهاب
همچو پروانه ز سوز شمع در تاب اوفتدآفتاب از ماه عارض گر براندازی نقاب
شمع رخسار تو گر پروانه جوید از هواآفتاب و ماه را یعنی که افتد بر تراب
ماه اگر پروانه ی نورش دهی از شمع رویآفتاب خاوری گو تا ابد هرگز متاب
آفتاب روی چون ماهت چو طالع شد ز شرقشمع چون پروانه مُرد از مهر و شد جانش کباب
ز آفتاب و ماه فارغ گردد آفاق ار دهدشمع را پروانه رای شهریار کامیاب
ماه برج کبریا و آفتاب اوج ملکشمع عالم تاب مه پروانه ی گردون جناب
آفتاب شرق و غرب اعظم جلال داد و دینآنک شد پروانه ی شمع جلالش ماهتاب
شمع خور پروانه شاه کامران مسعود شاهآفتاب ماه خرگه خسرو مالک رقاب
ماه برج معدلت آن کافتاب تیغ اوشمع را سوزد چو پروانه ز فرط التهاب
آفتاب ماه جاهش می دهد گیتی لقبشمع مه پروانه می خواند سپهرش در خطاب
ایکه شد پروانه ی رای تو شمع اخترانآفتاب و ماه باید سایبانت را طناب
چون ز شمع دولتت پروانه گیرد آفتابچرخ توسن را ز ماه نو کند زرین رکاب
شمع بی پروانه ی حکمت ز مجلس محترزماه را بی آفتاب رایت از چرخ اجتناب
گشته از پروانه ات شمع سپهری مقتبسکرده ماه از آفتاب خاطرت نور اکتساب
کار ماه رایت از پروانه ی رایت بلندتیغ شمع از آفتاب انتقامت در قراب
بسکه چون پروانه سوزد پیش شمع از تاب دلآفتاب از ماه خرگه تو باشد در عذاب
ماه را گشت آفتاب احتشامت نوربخششمع را پروانه ی رای تو شد نایب مناب
ز آفتاب و ماه بردی در جهانبانی سبقشمع اقبال ترا پروانه گردیدی بخواب
گر ز شمع خاطرت پروانه یابد آسمانآفتاب و ماه را سازد زر و سیم مذاب
شمع از پروانه ی بخت تو شد مجلس فروزآفتاب از ماه خرگاه تو شد صاحب نصاب
کمترین پروانه ی شمع جلالت در جهانآفتاب و ماه را بینم ز روی انتساب
تا نگیرد آفتاب از ماه نور از هیچ وجهتا نتابد شمع از پروانه روی از هیچ باب
در چنان مجلس که باشد شمع را پروانه روحآفتاب و ماه بادت باده و جام شراب
و آفتابش شمع عشرتخانه و پروانه ماهآنک گردد از شراب مدحتت مست و خراب
آفتاب دولتت را ماه ذرّه تا بحشرشمع جاهت را فلک پروانه تا یوم الحساب